ژوییسانس

ژوییسانس

امروز که بیدار شدم ساعت را نگاه کردم. ساعت 11 بود برایم عجیب بود که نسبتا زود بیدار شدم. آخر دیشب تا صبح خوابم نبرد. میخواستم بخوابم ها ولی نمیشد هی صحنه ها تو ذهنم مرور میشد. مثلا وقتی که گاهی شهرداری به سگ های وحشی رسیدگی نمیکند آن ها هم شب ها گله ای در کوچه و خیابان راه میفتند. دیشب سگ ها خیلی واق واق میکردند. حتی یک انسان هم زخمی کردند، دلم به حالش سوخت و فکر کردم اگر یکی از نزدیکان من بود چه.حالا واکسن کزاز از کجا بیاورد بزند. یکیشان یک چوب بلند دهنش بود و همه را به وحشت می انداخت. سگ ها همه را وادار میکردند به خانه هایشان بروند اگر میخواهند گاز گرفته نشوند. نمیدانم چرا شهرداری این سگ هارا عقیم نمیکند. به هر حال به همه ی این ها که فکر میکردم و تو جایم غلت میزدم و انگیزه ای برای بلند شدن نداشتم. بیدار شوم که چه کنم؟ مثلا میتوانم پایان نامه ام را پیش ببرم ولی تو این وضعیت که از همه چی محرومیم و دسترسی به هوش مصنوعی و گوگل اسکولار و ... ندارم آن هم کار سختیست. به علاوه خود استاد و دانشگاه هم الان معلوم نیس چکار میکنند و منم جرئت ندارم به آن ها پیام دهم. تازه اگر استاد جوابم را بدهد چگونه بدون اینترنت پروپوزالم را اصلاح کنم. حالا میگویید تو این وضعیت چه اصراری روی پروپوزالت داری. چه بگویم خودمم میدانم خنده دار است ولی این تنها چیزیست که به من امید میدهد. وقتی مینویسم فکر میکنم که کسی هستم و باعث میشود خودم را گم نکنم و عقلم را از دست ندهم. آخر انسان در این وضعیت هرج و مرج به چیزی نیاز دارد که او را به دنیای نظم متصل نگه دارد. تازه تنها امیدم این است توسط همین درس خواندن بتوانم خود را از وضعیت خانوادگی و جامعه نجات دهم. باید بگویم نه تنها که بیرون خونه عدل آلت شده است بلکه درون خانه ما هم تبعیض است و من نمیدانم به کدام اعتراض کنم؟؟ برای من همه جا سیاه است تنها کورسوی امیدی که مرا از غرق شدن نجات میدهد روانکاو عزیزم است که بسیار دوستش دارم. من فکر میکنم یک دیکتاتور درون خانه مان داریم من هنوز از پس این پویایی خانواده بر نیامده ام .در واقع انگار دوست دارند مرا به جایگاهی پرت کنند و من همان نقش را بازی کنم و من سعی دارم دست آن ها را بخوانم. من فکر میکنم اگر هر کسی خودش را بشناسد و تو جایگاه خودش آدم درستی باشد نیازی به خشونت نباشد. از خشونت متنفرم از هر طرف قضیه. و فکر میکنم هر کار مهمی به زمان نیاز دارد. امیدوارم خداوند مهربان نگهدار ما مردم ایران زمین باشد.

مغز های یخ زده

پارمیس محمدی پارمیس محمدی پارمیس محمدی · 5 دی ·

بعضی آدم ها هستن انگار خیلی چگالن. هر کارییی میکنی اصلا ذره ای حاضر نیستن دو قدم اونورترشونو ببینن. هرچقدر هر بلایی سرشون میاد اصلا باعث نمیشه فکر کنن، به چیزی شک کنن، سوال بپرسن. چسبیدن به باور های محدود خودشون، به غیر از خودشون به کسی باور ندارن، حرف هیچ کسی باعث نمیشه ذره ای به خودشون شک کنن. صلاحیت هر کسی فقط توسط خودشون مشخص میشه. الان که دارم اینارو مینویسم میگم ما هممون این بخش سفتو تو وجودمون داریم وگرنه با هر نسیمی تغییر جهت میدادیم. ولی اینجور آدم هایی که دارم راجبش حرف میزنم خیلی اوضاعش فرق داره. بخوام مشخص کنم خیلی راحت طلبن، به خاطر همین راحت طلبی چسبیدن به یک سری حرف های تکراری. خب سختشونه بعد این همه سال بگن عه هر چی فکر میکردیم اشتباه بود. فکر کردن به عمق و جزئیاتم خب انرژی زیادی میبره و این آدما نمیخوان چون تنبلن. الان یاد اصل لذت افتادم. خیلی غرق در اصل لذتن. بدست آوردن لذت و دوری از تنش و اصل واقعیت واقعیت فقط باعث میشه اینا خیالات بیشتری بسازن و توش بمونن. خب من هر کاری میکنم به خیالات این فرد ذره ای خدشه وارد نمیشه. حتی معلوم نیست قصد من چیه چرا میخوام آگاهش کنم. چون اذیتم میکنه دیدنش. چرا نمیزارم زندگیشو بکنه؟چون اونم نمیزاره من زندگیمو بکنم. در هم تنیده ایم. من ندیدم یک ذره فکر کنه یک ذرهههه مخالفت کنه یک ذرههههه از خودش جربزه نشون بده. فقط یبار اینو ازش دیدم. ما هممون اعصابشو خورد کردیم و واقعیت هم بهش فشار اورد و اونجا یکم جربزه به خرج داد و حقیقتو گفت. متاسفانه باید بگم رسوندنش به اون نقطه بسیار سخته و البته معلوم نیس روانش چجور با این قضیه کنار میاد و آیا از هم میپاشه یا تحملشو داره؟؟؟ حتی من اح مق هم موقع جنگ نشستم دوباره فکر کردم حتی بعضی فکرای قبلیم تغییر کرد. منم خیلی سخت چسبیده بودم به یک سری حرف و باور تکراری که از بقیه تقلید کردم ولی چرا حتی جنگ اون فردو تغییر نداد؟؟؟

من میتونم تا حدی درکش کنم. همین شک کردن به همه چیز اضطراب زیادی ایجاد میکنه، ناآرومی داره ترس داره. من میتونم امیدوار باشم چون جوونم و امید دارم در آینده حل میشه ولی یک فرد پیر نمیتونه این ریسکو کنه .نمیتونه درگیر انواع بحران هویتی بشه، چون داره فکر میکنه به مرگ نزدیک تره. اگه مراحل رشد روانی اجتماعی اریکسون رو یادمون باشه ، پیر ها دم مرگ به گذشتشون نگاه میکنن. دوست دارن به یک انسجامی برسن ، میخوان با آرامش بمیرن. این همه درگیری و انرژی گذاشتن از یه آدم پیر و پر دغدغه بر نمیاد. بالاخره دغدغه خودشم فقط نیس دغدغه خونوادشم هست و باید به خاطر اونا با ثبات بمونه.

این روند هویت یابی یک چیز یک شبه نیست. چیزیه که از اول دورت بوده باهاش بزرگ شدی. اونم اون مدلی بزرگ شده. انگار باید بذر یک سری چیز ها تو وجودت باشه. به هر حال به همین جا هم که رسیدم از مامانم بابام فرهنگ و جامعه و هر چیزیییی که باعث شکل گرفتنم شده ممنونم. ناخواسته این منو بوجود اوردن که خیلی متفاوته و با اینکه میترسه بازم میره جلو. یک چیزایی تو وجودش داره که میبینه بقیه ندارن و واسه همین ممنونم و باید خب بقیه رو هم آشنا کنم هر چقدر که ممکنه طول بکشه و حتی بعد از من ثمر بده.

امروز پروپوزالمو نوشتم. تموم شد بالاخره. کسی درک نمیکنه ولی من خودمو درک میکنم که تو همین روند طولانی من چقدر داده های ارزشمندی گرفتم از همین فکر کردن به پروپوزال. یعنی چقدر باعث تحول شخصیتم شده. نمیدونم بنظرم تحول خوبی باشه، افزایشی و کیفی. ممکنه بقیه نفهمن ولی خودم ارزش کارمو میدونم، البته امیدوارم استادمم بدونه. منظورم از بقیه مامان و بابامن که میگن چرا طول کشید چرا دوستت دفاع کرد و تو نه. همه چیز که ارزشش تو سریع بودن نیست. چی میشد تشویقم میکردین. خب قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری. خو دلم خنک شد نمیدونم این چه نیروی درونم باید همه چیزو بگم حتی شاید بشه گفت غریزه خودتخریب گری هم هست چون میدونم تشویقم نمیکنن و بازم میرم میگم.